خدا...،صداقت...،باران
تنهادرجاده یکرنگی
" بعضی از ما فراموش می شویم نه برای آنکه خوب نیستیم بلکه به خاطر اینکه خیلی بی سر و صداییم . " یک چیز را تازه فهمیده ام ؛ این که زن امروز پیش و بیش از آنکه اسیر محدودیتها باشد اسیر احساس خود است و این اسارت بیش از هر چیز دیگری استقلال و آزادی اش را محدود و اندک می کند و او را بیشتر و بیشتر اسیر و مُنقاد و خانه نشین می سازد ، چه اینکه عصر سرعت و آدمهایش همه چیز را نادیده در نوردیده اند حتی احساس ناب او را ... و شاعر در این باره چه خوب گفته : احساسم کو...؟ همین جاها بود...! درکنارم شاید... در کوچه پس کوچه های همین شهر شلوغ، ........... آدم و خانه و زندگی در وسعت شهرگمند، و احساس کوچک من .......... احساس من از مهر سرشار احساس من از لطف پربار احساس من از ظلم عاری احساس من ازجنگ عاصی ........( ص شمسایی ) سی و یکم فروردین یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی در تقویم من روز بزرگی است، روزی که در بیست و سه سالگی "بله" را درعقدی که خدا در آن حضور عیانی داشت به همسرم گفتم. یک دوره تفسیر المیزان و لغتنامه ی دهخدا ، چهارده سکه ی بهار آزادی ، ۱۴ شاخه گل محمّدی و انگشتر عقد تمام مهریه ای بود که به پیشنهاد خودم در عقدنامه آمد ، چیزی که همسرم تا مدتها بعد از عقدمان هر بار به یادش می افتاد می گریست ، مرداد همان سال زندگی را شروع کردیم و رهسپار تهران شدیم و مهر همان سال دانشجوی ارشد شدم ، حالا که به یاد می آورم چقدر سر انتخاب همسر پدر و مادرم را آزار داده ام از خودم بیزار می شوم ، سر اینکه باید همسرم چنین و چنان باشد ، مذهبی باشد ، ظاهر مذهبی هم داشته باشد و غیره و ذلک، یادم هست برای قبولاندن مهریه ی چهارده سکه ای به پدر و مادر بزرگوارم چقدر گریه کردم ، چون می خواستم خودم پیشنهاد مهریه ی کم را به خانواده ی همسرم بدهم ، آخر آن موقع بیشتر از حالا روی ابرها بودم ، پایی بر زمین نداشتم ، اهل شعار هم نبودم ، دوست داشتم هر چه باورم بود عملی کنم ، کمتر ژستهای روشنفکرانه می گرفتم و بیشتر حس و حال مذهبی داشتم ، برخلاف حالا که وزنه ام وارونه شده ، به هر حال امروز عقدمان و مهرمان شش سالش تمام شد و من می سپارم به خدا که پاسبانی کند این طفل شش ساله را.
| Design By : Night Skin |


